بند دره جمعه پانزدهم مهر ماه سال 1390 مدیران پاتوق بچه های مشرق زمین
امروز جمعه 15 مهر سال 1390 با مدیران سایت پاتوق بچه های مشرق زمین قرار گذاشتیم که یه سفر یک روزه تفریحی به بند دره داشته باشیم
جای همه خالی خوش گذشت . سوای از غیبت که انشا الله همه راضی باشند روز خوبی بود و بچه ها کلی گفتن و تبادل نظر کردن و خلاصه خوش گذشت .
اما داستان از اواسط هفته شروع شد و با هماهنگی قرار شد صبح جمعه چهار نفری یعنی
اسماعیل و علی و مهدی و خودم ( ابراهیم) بریم بند دره . بعد از کلی هماهنگی رسید صبح روز جمعه ....
ادامه ی این داستان در ادامه ی مطلب ...
اول که سه نفره راه افتادیم و صبح ساعت 10 الی 10:30 رسیدیم بند دره یعنی من و علی و اسماعیل . و حاج مهدی که آزمون داشت با کمی تاخیر رسید . تا اون موقع ما بساط چایی رو به راه کردیم

یکی از بچه ها خیلی زحمت کشیده بود و کلی خودش رو به زحمت انداخته بود این هم نمونه اش . البته گفتن اینو نزارم ولی با اجازه بچه ها گذاشتم

قبل از هر کاری بساط چایی براه شد

دو تن از بچه ها مشغول شدن به تهیه نهار و یک نفر هم رفت دنبال چون هیزم

هر چند زیاد دست پخت ما پسرا خوب نیست و زیاد تو این کارا دست هنری نداریم ولی خوب قشنگیش به همین خرابکاریهاشه

این علی در حال جمع آوری هیزم

در همین حال بود که سر و کله مهدی پیدا شد

اینا هم بچه ها به حالت های مختلف


اما نهار آماده شد و بچه ها به صرف مرغ و پیاز از خودشون پذیرایی کردن البته خام بود تا نیم ساعتی همه شکم درد بودن ببخشید بچه ها شرمنده دیگه خدا رو شکر کارتون نشد بعد از تفریح برید بیمارستان

بند دره که میرید پیشنهاد میکنم حتما از مناظر طبیعی دیدن کنید اگه نرفتید ما براتون عکس گرفتیم از اینجا دیدن کنید




تو این عکس هم شما میتونید همه ی چهار نفر رو مشاهده کنید .

عکس های متفرقه از خودمون آ


صد بار گفتم اینقدر دود نکنید محیط زیست رو آلوده میکنید

اینا هم که ما نیستیم

اما جاتون خالی قسمت سرخ کردن بلال خیلی چسبید


و در آخر دیگه داشت شب می شد تصمیم به برگشت گرفتیم و با بند دره و زیبایی هاش خدا حافظی کردیم

این عکس هم قرار بود با فتوشاپ یه تغییراتی بکنه که حالا اگه وقت شد تغییرات رو میدم

اما بند دره هم که دیگه آب نداشت انشا الله امسال بارون بیاد پر آب بشه

نمیدونم چی شد مهدی و اسماعیل اینقدر صمیمی شدن ما رو که فراموش کرده بودن

حاج مهدی طاعت عبادت قبول برادر

ولی جالبترین قسمتش آخرش بود که پیاده داشتیم بر میگشتیم و خلاصه یه بنده خدایی وانت داشت نشستیم پشت وانت و تا میدون دانشگاه آزاد رو با وانت اومدیم . راننده وانتی هم عجب ادم با معرفتی بود همه رو سوار میکرد

داستان به میدان دانشگاه آزاد ختم شد و نخود نخود هر کی رفت خانه ی خود

انشا الله سفر های بعدی دسته جمعی بریم
با تشکر از :
اسماعیل مهدی . علی . ابراهیم
آقای ابراهیمی کاربر عزیز ebrahimi
همسایه بغل دستی که ما رو تحمل کرد با اون همه سر و صدا
راننده وانت که خیلی با معرفت بود
لطفا نظرات رو توی انجمن و چت باکس درج کنید
کلمات کليدي 548
نظرات